روزگارا قصد ایمانم مکن زآنچه میگویم پشیمانم مکن
کبریای خوبی ز خوبانم مگیر فضل محبوبی ز محبوبانم مگیر
گم مکن از راه، پیشاهنگ را دور دار از نام مردان، ننگ را
گر بدی گیرد جهان را سر به سر از دلم امید خوبی را مبر
چون ترازویم به سنجش آوری سنگ سودم را منه در داوری
چونکه هنگام نثار آید مرا حب ذاتم را مکن فرمانروا
گر دروغی بر من آرد کاستی هیچ مکن راه مرا از راستی
پای اگر فرسودم و جان کاستم آنچنان رفتم که خود میخواستم
هر چه گفتم جملگی از عشق خواست جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
در کوچههای درس رهگذریم هنوز
وین راه دراز میسپریم هنوز
از اول ثبت نام سالها میگذرد
ما واحد پاس نکرده داریم هنوز
چشمامو که میبندم ناخودآگاه برمیگردم به سالهایی که بوی 14 سالگیمو به مشام میرسونن... خرداد 76. نسیم نوازشگر یک عدد 20.. اما نه در کارنامه مدرسه... که در کارنامه یک سرزمین! 20 ملیون بیست به مردی از تبار کویر.. به سان زمزمه بشارت آمدن باران...
صدای ذوق دخترکانی 14 ساله که یکیشون از خوشحالی شنیدن یک "اسم" کیف مدرسهاشو یه جایی که هیچ وقت یادش نیومد کجا، جا گذاشت...
صدای ورق خوردن دفترچههایی با برگهای سفید که قرار بود یک ملت، یک نسل، تمام آرزوهای سپیدشان را بر آن نقش بزنند...
مدرسهای باز شده بود!
مدرسهای با 20 ملیون دانشآموز از هر سن و جنس و قشر و قوم و سلیقهای... با دفترچههای سپید آرزوی "ایرانی آباد"...
مشق اول: احترام به قانون
مشق دوم: مردمسالاری دینی... چه ترکیب نویددهندهای
دیکته اول: زندهباد مخالف من
تکلیف اول: پاسخگویی در برابر قانون
تکلیف آخر: اخلاقمداری و شایستهسالاری در همه عرصهها... چه دغدغه اصیلی!
و نویدبخشتر از همه همراه شدن نسلی 14ساله با مردی که که سالها بعد او را "مردی با عبای شکلاتی" خواند... مردی با لبخندی برای تمام فصول! چه همقدمی مبارکی... اولین گامهای نسلی تشنه و خردسال با مردی بزرگ از تبار صلح و آشتی و مردمسالاری...
و ما 14 سالههای دیروز چه روزهای شیرین سرشار از آرزویی را از سر گذراندیم!
دلم تنگ است!
و دلتنگتر میشوم وقتی 14 سالههای امروز را میبینم!
اعتراف سختی است! اما 14 سالههای دیروز آنقدر به آرزوهایشان نرسیدند که امروز از قطار آرزوهایشان پیاده شدهاند!
هر چند فراموش کردن آرزوهای 14 سالگی کار دشواری است... اما جای شکرش باقی است که نسل 14 ساله دیروز حداقل لذت داشتن آرزویی برای فردا را تجربه کرد!
حیف و افسوس که در پیچ و تاب بیحرمتیها و سبکسریهای عدهای، کشتی آرزوهای امروز و اکنون 14 سالههای دیروز به گل نشست. اما حداقل دل به دریا زدن را آموخت و به حافظه سپرد.
روزها میگذرند... همانطور که از خرداد 76 گذشت و به بهمن 78 رسید و خرداد 80 را بدرقه کرد و به استقبال تیر 84 رفت... و البته چه سخت گذشت از سر نسل من! نسل 14 سالههای دیروز که حباب آرزوهایشان تک به تک در گذر بادهای خاکستری جانمرگ شدند...
دلم میخواهد زبانم بچرخد که بگوید بیایید بگذریم!!!
اما مگر میشود گذشت؟ فریادی در درونم میگوید نمیگذرم! نگذریم! از آرزوهای 14 سالگیمان گذشتیم! اما از آرزوهای ملک و ملتی برای فردا که نمیتوان گذشت! 14 سالههای دیروز همان 25 سالگان امروزند... هرچند غرور جوانیشان را در این سه سال و اندی بارها و بارها شکستند و ستارهباران تحقیر و تحدید کردند. اما میتوان در صدای آرزوهای امروزشان رگههای بلوغ را شنید... گوش کنید!
و مخاطبهای 14 سالههای دیروز آرزو باخته... امروز کسی نیست جز "سیدمحمد خاتمی"! تنها کسی که به ما حق آرزو کردن برای فردا را یادآوری کرد! تنها کسی که طاقت نیاورد ما بیآرزو قد بکشیم و بیدغدغه و بیمسئولیت به روزهای جوانیمان سلام بگوییم!
سیدمحمد خاتمی تنها کسی است که امروز باز طاقت نخواهد آورد بیآرزو کردن قد کشیدن 14 سالگان امروز را نظاره کند.
همه نسلهای 14 ساله این مرز و بوم به لبخند او برای پرواز رویاهای فردایشان محتاجند... ما تجربه کردیم. چه تجربه شیرینی!
خاتمی دل نازک ما، تو را به وجدان بیدار میشناسیم. تو را با نام نامی امید میشناسیم. اگر میتوانی آرزوهای ما را فراموش کنی نیا! ما را از خاطر ببر! آرزوهای یاران 14 ساله دیروزت را که میخوانند:
"ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله هستیم
شور عشق در سینه داریم و
ده به ده
نه بر شاخسار
و نه بر کوهسار
که در بازار
پیش از آنکه
شاعر شویم
سینه بر خاک سوده
خواهیم مرد"!!!
آقای خاتمی
لبخند شما استعارهای از امید و صبر بود برای نسلی که امروز پس از دیروزهایی که گذشته است... فقط چشم به راه فرداست...
این سه سال تقدیر، محکمه عادلانهای برای همه ما برگزار کرد حتی شما! و امروز نتیجه آن محکمه روشن است... "بیردای شوم قاضیان" چشم امیدهایمان را به شما دوختهایم!
اگر نسل ما پاسدار خوبی از میراث صد سال آزادی خواهی ملک و ملتی نبود! بر جوانی و خامیشان ببخشید! سر من و همقطارانم از فریادهایی که 16 آذر 83 بر سر شما کشید همچنان پایین است... پایینتر نخواهیدشان...
آمدهایم...
هنوز ایستادهایم! برای جبران دیروز... چشم در چشمان امید به فردایی از امروز روشنتر!
چشم به طرحی نو با قلم و اندیشهای تجربهمندتر از دیروز!
آقای خاتمی... یاد گرفتیم! به خدا یاد گرفتیم! تندروی کردن آسانترین و خامترین عمل شدنی است... مهمتر رعایت اعتدال و دوراندیشی است... آقای خاتمی آمدهایم برای تجربه سیاستورزی همراه با اعتدال و دوراندیشی...
آقای خاتمی آمدهایم! صداقت و شور 14 سالگیمان را به شفاعت آوردهایم!
آقای خاتمی آمدهایم! این بار نه برای خود، بلکه برای بیآرزو بزرگ نشدن 14 سالههای امروز! حتی اگر پیروز این عرصه هم نبودیم! ولی همین تلاش برای پیوند دوباره نسلهای جوان این کشور با واژگانی چون آزادیخواهی، قانونمداری، امید، اخلاق... مبارک و میمون است.
دلمان نیاید 14 سالههای امروز گوششان از جعل مدرک و تحریم و جنگ با دنیا و خرافات و ناامنی اخلاقی ... کر شود!
آقای خاتمی ما آمدهایم و کسی جز شما را محرم این حرم نمیدانیم!
آمدهایم تا دوباره طنین مردی را که گفت: "اصول من همانهاست که بارها گفتهام... و هرچه مردم تصمیم بگیرند مورد قبول من است... من سرمایه اندکی دارم. سرمایه من آبروی من است و من این سرمایه اندک را در طبق اخلاص نهادم و در برابر تصمیم ملت خاضعم" را بشونیم!
و حال آقای خاتمی ماییم و دستانی خالی از آبرو... ماییم و قلبهایی با شمعهای نیمسوز
یا علی مدد
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
استادهایم چو شمع مترسان ز آتشم!!!















