این فریادهای سوخته که این روزها اینقدر سریع در صدای بوق و ترافیک و شعارهای انتخاباتی گم میشوند و در هیچ اخبار صبحگاهی و شبانگاهی به گوش آدمها نمیرسند و همین قدر طبیعی جان میسپرند، با ما از درد میگویند، دردی که نه گفتنی بود و نه شنیدنی! دردی که به قول قیصر "نام دیگر" این تنهای سوخته بود.
فریاد سوخته آخر از دانشگاه بلند شد، دانشگاه تهران، با آن تاریخ درخشان مبارزات دانشجوییاش، با آن همه مقاومتی که در سختترین روزهای تقویم این سرزمین، تاریخساز شد... از همان قطعه زمین مقدسی که به پاس حضور هزاران دانشجو مامنی شد برای اصیلترین فکرها و منشها... همانجایی که تا قبل از دیروز هر چه فریاد داشت بر سر بیعدالتی میکشید.. اما هیچگاه تن به سوختن و ساختن نمیداد. فریاد سوختهای که دیروز از حلقوم یک دانشجو و در مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران کشیده شد، گوش خیلیها را کر کرد... گرچه بودند کسانی که خود را به کری زدند و هیچگاه نخواستند فریادهایی از این دست را بشنوند.
اما فریاد دانشجوی دیروز را آنهایی که جان آدمی هنوز هم برایشان شریف است شنیدند. این فریاد، برگهای زمستانی تقویم دانشگاه تهران را بار دیگر به سمت روزهای سبز بهار و خردادی ورق زد که شعله فریاد برای پاسداشت آزادی از حلقوم همکلاسیهای همین دانشجوی تن به آتش سپرده زبانه کشید و تفکر مرتجع و استبدادزده حاکم بر آن روزها را سوزاند و اندیشهای را بر سر کار آورد که ملاکش اعتبار و احترام دانشجو بود. این فریاد یادآور آن روزهای پرحادثهای بود که دانشجو به آزادی و آزادگی «سلام»ی دوباره داد. همان روزها و سالهایی که گرچه اتاقهای کوچک دانشجویان کوی دانشگاه طعمه آتش زورگویی و نابخردی شد، اما فریادهای برآمده از حلقومشان نویدبخش استقلال و عزت دانشجو بود، نه یاس و خفت.این فریاد در اوج تلخی، حسرت روزهایی خوب را بازهم در دلمان بیدار کرد. تلخی این روزها تداعیگر شیرینی آن روزهای فراموشنشدنی است؛ شیرینیای که تلخی این روزها را دوچندان میکند.
آن روزها صدای اعتراض دانشجو حتی نه اگر همیشه اما بیش از هر وقت دیگری شنیده میشد، آن روزها صدای دانشجو برای جامعه معیار بود. آن روزها دانشجو اینقدر ارزش داشت که وزیر علوم به خاطر ظلم رفته بر او از سمت خود استعفا کند و رئیسجمهور حداقل کارش ابراز تاسف برای آن واقعه شوم باشد. اما امروز چه؟ اگر دیروز به اتاق دانشجو میریختند و خانهاش را به آتش میکشیدند و از پشت بام با سلام و صلوات به پایین پرتابش میکردند، امروز دیگر حتی نیاز به این کارها هم نیست، کار به جایی رسیده است که دانشجو با دست خودش، تن به آتش دهد...میبینید؟ دانشجویی که گرچه تا قبل از دیروز تن به سوختن نداده بود، اما سالهاست که با آتش همخانه بوده است... گرچه فرق است میان آن آتش و این سوختن!
آن برج عاجنشینان تحریمی که هنوز هم فرق آن روزها را با این روزها، فرق آن فریادها را با این فریادها، فرق آن امیدواریها را با این یاس ناگزیر، فرق آن استعفاها را با این سکوتها و فرق آن مقاومت را با این سوختن را نمیفهمند، بهتر است یک بار دیگر تاریخ ده ساله اخیر کشور عزیزشان را مرور کنند تا فرق دانشگاه و دانشجوی دیروز و امروز را بهتر دریابند! دانشگاهی که تا همین چند سال و اندی پیش در آن نه از گیتهای امنیتی و سهمیهبندی جنسیتی خبری بود و نه از خودسوزی، امروز شاهد زنده زنده سوختن دانشجویی در آتش است.
گویی همه آن روزهای خوب و سرشار رفتهاند و فاتحان دیروز، مغلوبان سوخته این روزهایند، اما هنوز هم راهی برای برگشت هست... هنوز هم گرچه سخن از پچپچ ترسان ظلمت است، اما راه برگشت به آن پنجرههای باز و هوای تازه باز است... روز انتخاب نزدیک است... روز فاتح شدن و به ثبت رساندن دوباره خودمان... روزی که میشود کاری کرد که از فردایش بوی گوشت و فریادهای سوخته مشام و گوشمان را کور و کر نکند.















