و اکنون خاتمی چه بماند و چه برود، احیاگر حس غرور در جان و دل ایرانیان است. امروز خاتمی بارها لبان خود را گزید تا مبادا در برابر این همه احساس و خواهش جوانان احساسات درونیاش بیرون ریزند.
هر کسی از زبان خود حرفی میزد. یکی راه منطق پیش میکشید و یکی با سوز دل و چشمانی سرخ سخن میگفت. هر یک از گوشهای از کشور. نشده بود تا به حال لهجههای مختلف ایرانی را یکجا با هم بشنوم. یکی لر بود و یکی ترک. یکی از یزد بود و یکی از جنوب و یکی از شمال. چهرهها و لهجههایی متفاوت از سراسر ایران آمده بودند تا یک حرف مشترک زنند و آن اینکه «خاتمی بمان»!
هر کس که برمیخاست گوشهای از فکر یا احساس خاتمی را نشانه میگرفت. یکی با استدلالش سعی در مجاب نمودن او به ماندن میکرد و دیگری فرصتی برای استدلال نداشت و به بیان خواهشش میپرداخت و با تمام احساس خود سخن میگفت. گاهی خنده بود و گاهی اشک. گاهی تشویق حضار بود و گاهی سکوتی سنگین. اما لحظهها بر خاتمی سخت میگذشت. هر آنی که سپری میشد نشستن تیری تازه بر قلب پر از حرف و ساکت خاتمی را نظارهگر بودی. خاتمی بارها اشک خود را فروخورد و دم بر نیاورد، بارها لب گزید و صدایش برنخاست، و این را تنها ما که در فاصله اندکی با او بودیم میدیدیم. ای کاش میشد از آن جلسه فیلمی میگرفتیم. اما شاید اوج جلسه سخنان فرزند شهیدی بود که میگفت:
" آقای خاتمی، ما که دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. مهمترین چیز زندگیمون پدرامون بودن که الان یا یه قاب عکس شدن روی دیوار، یا روی ویلچر هستن و یا موجیاند و گوشهای از خانه. ما چیزی نداریم که با آمدن یا نیامدن تو از دست بدهیم. و این را هم بدون که ما بچه شهیدا از کسی خواهش نمیکنیم! اما دیشب که در جمع بزرگی از بچهها بودم وقتی که گفتم میخوام به دیدارت بیام از من خواستن که از تو خواهش کنم که به حق خون پدرانمان هم که شده بیایی..."
و خدا میداند که در این ساعات چه گذشت بر خاتمی. حرفهای بچهها که تمام شد نوبت خاتمی بود تا باز پای اخلاق و خیرخواهیهای همیشگیاش برای ایران و انقلاب و اصلاحات را وسط کشد. از میرحسین دفاع کرد. از احتمال رفتن خود، آنهم در اوج مقبولیتی که دارد و میداند که پیروز انتخابات است سخن گفت تا نکند که شائبهای ایجاد شود که جنگ قدرت است نه فرصت خدمت! تا نکند رای مردم پخش شود و آنچه به خیرشان نیست روی دهد.
آری خاتمی چه برود و چه بماند غرور «بزرگ» بودن را در جانمان میکارد.















