ترانه‌ها
بلوتوث
پیامک
English
صفحه اصلی
درباره ما و شما
گفتگوها
دیدار‌ها
یادداشت‌ها
اخبار
همایش‌ها
ویدیو
 





 
 

موج سوم، پویش دعوت از خاتمی
کد نمایش بنر کوچک


کد زیر را در هدر سایت یا وبلاگ خود قرار دهید

پیوندها

 
RSS    

فریدون عموزاده خلیلی
نباید کسی دیده باشد. من هم اگر آنجا نبودم، نمی‌دیدم حتما. گاهی اتفاق‌های بزرگ در هلهله‌ها گم می‌شوند و نشانه‌ها که گاه مهم‌ترند از و اقعیت و حاشیه‌ها که گاه جدی‌ترند از متن...


سال‌ها بود که ندیده بودمش، از سال 65 شاید یا 64 یا 63 که او هنوز نخست وزیر بود و ما جوانانی که پایه یک مرکز هنری را که آن موقع اسمش بیشتر حوزه اندیشه بود و هنوز کوچک بود و هنوز فقط میان جوان‌های انقلابی آن سال‌ها اسم و رسمی داشت و مورد بغض خیلی‌ها بود که یا هنر را قرتی‌بازی و مطربی می‌دانستند و یا آنها که لباس هنر را به تن جوانک‌های انقلابی گشاد می‌دیدند...

آنجا در ساختمان پاستور در آن اتاق کوچک، که من مانده بودم مگر می‌شود اتاق پذیرایی یک نخست وزیر واقعی این‌قدر کوچک باشد، که بود، ما این‌ور نشسته بودیم. ما که من بودم و محسن مخملباف و حسین خسروجردی و محسن سلیمانی و احتمالا قاسمعلی فراست و آن دو تا یار سفرکرده سیدحسن و قیصر و او آن روبه‌رو نشسته بود با چشم‌هایش که عجیب سبز آبی بود و من تا آن روز از آن همه تصویر که اینجا و آنجا از او دیده بودم، ندیده بودم و فکر می‌کردم مگر می‌شود چشم‌های یک نخست وزیر واقعی سبز آبی باشد که بود...

همان روزها که احتمالا محسن مدرسه رجایی را نوشته بود و قیصر یکی از دردواره‌هایش را سروده بود و سید مثنوی عاشقانه‌اش را گفته بود و فراست نخل‌های بی‌سر را رمان کرده بود و من آن دوچرخه آقاجان را نوشته بودم و قصه برگ‌های زرد را که مدیر مدرسه‌اش را توی ذهنم عینا عینا از روی شخصیت او برداشته بودم و حتی موهایش را که صاف بودو سیاه و لخت، و حتی عینکش را که یک مهربانی بی‌دلیل به چهره‌اش می‌داد، و حتی تُن صدایش را که کمی ششدانگ بود و البته گرفته و بی‌سبب غمگین... و وقتی داشتم برای قیصر می‌خواندم و تو ساختمان 16 کوی بودیم و قیصر روی تخت دراز کشیده بود و سیگار می‌کشید و من نشسته بودم لبه تخت و الکی الکی بغضم ترکید وقتی رسیدم به آنجا که آقای مدیر برای آن‌که جلوی تخلیه تنها مدرسه آن کوچه قدیمی جنوب شهری را بگیرد، به آب و آتش می‌زد و موهایش پریشان شده بود و دست‌هایش لرزان و صدایش پیچیده در گردباد بغض عجیبی که با فرکانس‌های کوتاه و بلند موج برمی‌داشت و فرو می‌نشست آرام وقتی چشم‌های بی‌گناه دانش‌آموزهایش را می‌دید که به تمنا دست‌هایش را نگاه می‌کنند که عاجز مانده‌اند... و بغض مرا شکست و قیصر ساکت ماند و دود سیگارش را به سقف فرستاد و خاموش ماند تا بغضم که بی‌دلیل بود، برود و رفت...

تقصیری نداشتیم ما، فضا چپ بود و آسمان چپ بود و زمین چپ بود و زمان چپ بود و نخست وزیرمان چپ بود و ما هنرمندهایش چپ بودیم که حالا زانو به زانوی نخست وزیرمان از مدرسه رجایی و دردواره‌ها و مثنوی عاشقان و نخل‌های بی‌سر و برگ‌های زرد حرف می‌زدیم و مانده بودیم او که نخست وزیر بود، در روزهایش اسیر وزارتخانه و شب‌هایش اسیر آژیر دلهره، کی - واقعا کی - وقت می‌کرد قصه‌ها و شعرها و رمان‌هایمان را بخواند؟ که می‌خواند... دیگر ندیده بودمش این همه سال، خب دلیلی هم نداشت دیده باشم... تا دیشب یا پریشب یا سه شب پیش... سه‌شنبه یا چهارشنبه؟ راستی کی بود شب «موج سوم»؟

آن نشانه را که می‌گویم در شب «موج سوم»، من هم اول ندیدم. این نشانه اما پیرشدنش نبود، سفیدشدن سر و مویش نبود، خب معلوم بود که باید پیر شده باشد این همه سال. چشم‌هایش هم نبود آن نشانه، از آن فاصله که من بودم، طبیعی بود که نتوانم ببینم رنگ چشم‌هایش هنوز همان سبز آبی عجیبی است که 25 سال پیش در اتاق کوچک پاستور بود یا نه. نه، این‌ها هیچ کدام آن نشانه نیست. نشانه‌ها همیشه پنهان‌تر از آنند که در نگاه اول به چشم بیایند. مجری او را صدا زد، بلند شد، بلند ‌شد به احترام، برای دوروبری‌ها سری تکان داد، باید تکان می‌داد، به سمت سن رفت. خب دور و برش شلوغ بود. عکاس‌ها، خبرنگارها، انتظاماتی‌ها، راهنماها، و حتی نخود هر آشی‌ها، همه آنجا ولوله می‌کردند... پایش را روی پله گذاشت، گذاشت یا نگذاشت... هر دو پایش را گذاشته بود یا فقط یکی، بالا رفته بود یا نه هنوز... خوب نمی‌شد دید از آنجا که من بودم. مجری خانم دکتر رهنورد را هم صدا زد... خدایا چقدر وصف این جزئیات ساده نفسگیر و جانکاه است برای من که بیشتر دنبال نشانه‌های کوچکم تا اتفاق‌های بزرگ...

موسوی رفته بود، باید رفته بوده باشد، باید بالای سن بوده باشد... اما نبود، نرفته بود، نبوده بود... برگشت، از میانه راه برگشت، حتم دارم اما هیچ کس میانه راه را ندید، برگشتنش را ندید، به احترام ایستادنش را ندید، یک گام کنار رفتنش را ندید... حتم دارم هیچ کس ندید شکوه این همه حرمت بی‌ریا را که آنجا، میان آن هلهله جاری، آن ازدحام نفسگیر، به پای همسرش ریخت موسوی...

نه، همان بهتر که هیچ کس ندید... نشانه‌های شکوهمند کوچک همان بهتر که پنهان بمانند در بازار مکاره ریا و تزویر که این روزها رنگ آسمان زمین و ... است.

 

در ساعت روز
بنده سعادت زیارت ایشان رادر ساختمان پاستور داشتهام و به ایشان می گویم من و همسرم و خانوادهام با تمام وجود در راه پیروزی ایشان تلاش می کنیم. درود بر خاتمی عزیز و سلام بر میر حسین موسوی عزیز .یاعلی مدد کن سید عزیز ما را او یار امام و خادم انقلاب و مردم است

 

در ساعت روز
خیلی خوب بود :( ولی خیلی ناراحتم چون یه چیزی همش بهم میگه رای نمیاره:((

 

در ساعت روز
زیبا بود... زیبا... کوچک و شکوهمند...

 

در ساعت روز
اگر حجم ندیدن‌هایمان را می‌شمردیم.... برای خواب 300 ساله بس بود....

 

در ساعت روز
عزیز:وقتی که می خوانمت وا}ه ها چون شبنم از غلیان احساسات ناگزیر بر گونه روان می شوند... به امید ایرانی ژر از 40چراغ!!!! به امید دنیایی 40چراغی عزیز!!!

 

در ساعت روز
آقای خلیلی مثل همیشه فوق العاده بود :)

 

در ساعت روز
نمی دونم چرا ولی مظمئن بودم نمی زارن پیروز شویم ولی از امروز دلم بدجور داره گواه یک دوم خرداد دیگه رو می ده. به امید ازادی

 

در ساعت روز
آقای خلیلی من از وقتی خوندن نوشتن یاد گرفتم از نوشته های شما لذت می بردم. عالی

 

در ساعت روز
آقای عموزاده.... چرا همایش موج سوم در شماره این هفته چلچراغ بازتابی نداشت!! از شما که خود در اونجا حضور داشتید بعید بود!

 

در ساعت روز
به دل نشست چون از دل برآمده بود. پاینده باشید.

 

در ساعت روز
آقاي خليلي عزيز شما براي ما عموي مهربان دوچرخه و پدر مهربان چلچراغي ها هستيد شما كه هرگز آنچه را كه به آن اعتقاد داشتيد به قدرت و طمع نفروختيد چلچراغ عمرتان هميشه روشن

 

در ساعت روز
هادی جان:چیزی شبیه ترس از جنس محافظه کاری این 4-5 سال اخیر این نشریه باعث این اتفاق است،همین!

 

در ساعت روز
گزارش یک دختر کرجی از استقابل خود جوش احمدی نژاد در کرج http://77tir.com/news/index.php/3262/

 

در ساعت روز
چشمان سبز آبی رییس جمهور محبوب آینده ایران را دوست دارم که روشن است و شفاف و جوانان را می بیند ، چشمان حقیقت بین میرحسین که بر خلاف عده ای تیره و تاریک نیست و بر روی حقایق موجود بسته نیست که چشمان میرحسین به وسعت ایران است ف دوستش داریم !

 

در ساعت روز
هادی جان!چلچراغ 3شنبه میره چاب وهمایش 4شنبه بود(: ایشالا این هفته حتما...

 

در ساعت روز
از همه خواننده های عزیز خواهش می کنم برای پیروزی سید سربلند و محبوب امام آقای موسوی یک صلوات برای شهدای کربلا بفرستن

 

در ساعت روز
ای کاش ایشان مثل آقای کروبی به صراحت صحبت میکردند و از دل مردم میکفتند. دلیل این محافظه کاری چیست؟

 

در ساعت روز
بچه ها خیلی خوب دارین کار میکنید اما چندتا نکته رو باید در نظر بگیرید/اول اینکه فعالیتهای اجتماعی رو بیشتر کنید. این فضای اینترنتی و چرخ زدن تو اینترنت و هورا کشیدن ها قدرت تحلیل جامعه رو از آدم میگیره/حقیقتا فضای انتخاباتی سرده و همراهان موسوی هم در گرم کردن فضا خوب عمل نمیکنند...باید طرح های خلاقانه اجتماعیتون رو از طریق دفتر ارتباط مردمی ایشون ژیگیری کنید...خدایی هرکی می ره اونجا از بس برخوردهای سرد و بی برنامگی میبینه یخ میکنه

 

در ساعت روز
حضور توامان کروبی و موسوی موفقیت کل جنبش اصلاحات را به شدت به خطر انداخته است - فردای انتخابات پشیمانی سودی ندارد - آقای کروبی تقاضا داریم با موسوی اجماع کنید

 

در ساعت روز
salam nemikonam chon har salami khodahazefi dare va man delam nemikhad az to khodafezi konam.nemidonam az koja bayad shoro kard.asan nemidonam to in giro dare entekhabat man in vasat chi migam.vali bezarid az halam bahaton begam cheshaye geryon vali arom ta kasi nashnave.man hamash 20 sal daram.20 sal sene ziadi nist doroste? are man masalan javonam vali pas chera halam intorie,yeki baham dardo del kone man kheyli tanham,ki mesle man ahr rooz be dardo del hayi pedaresh gosh mide ke vasash az gereftaria az nadashtan ha az sob ta asham jon kandandanayi mige ke vase sarbolandie khanevadash mikone,ki taghat dare az baradari begam ke razi be marge pedare chon vazemon onghadra khob nist ke ba dokhtare morede alaghash ezdevaj kone,ki mige pol mohem nist.chera man hamishe bayad toye davahaye khonevade nabod behsam,bezar az khodamam begam ke hamishe marhamam shode didiane axe kasi,are man axe toro negah mikonamo gerye mikonam,bebin seyed khastam dastam milarze ghalbam harazgahi ye yadi ze gham mikoneo tir mikeshe,salhast vaghty mikham dars bekhon fekre kambod ha mano mibare be royaham ,bne royahayi ke shirintarin lahzeye zendegim bode,are man faghat to royaha khandidam,dige barat begam az madare marizi ke hameye donyaye mane vali khastas az bas gerye karde,syed be mollla ghasam bishtare ma irania zendegi nemikonim ,mishe esme ino zendegi gozasht?,ey kash kasi harfamo mikhond bahamdardo mikard,khatamie aziz vaghty gofty mikhay biay bal daravordam bezar bachegone begam kheyli doset daram,delam mikhast mitonestam saramo to aghoshet begiri va gerye konam,vali hala nayomadio ma ro sepordi be adame 20 saleii ke senesh be shenakhte mosavi ghad nemide vali bashe kasio ke to ghabol dari manam ghabol daram vali bedon vaghty daram miram ray midam yade in rozaye geryon mioftam,khoda kone beshe dobare ba pedaram bekhandim

 

در ساعت روز
Az tahe delam doa mikonam ke jenabe aghaye MIR HOSSEINE MOSAVI, KANDID BARTAR, Riasate in keshvaro be ohde begiran va tamameee talasham ra baraye tahaghogho in hadafe nazdik va dast yaftani anjam midam. AsheGhetaaam

 

ارسال نظرات

 



 


موج سوم از باز نشر مطالب خود با ذکر منبع استقبال می‌کند
mowj.ir © 2008