سالها بود که ندیده بودمش، از سال 65 شاید یا 64 یا 63 که او هنوز نخست وزیر بود و ما جوانانی که پایه یک مرکز هنری را که آن موقع اسمش بیشتر حوزه اندیشه بود و هنوز کوچک بود و هنوز فقط میان جوانهای انقلابی آن سالها اسم و رسمی داشت و مورد بغض خیلیها بود که یا هنر را قرتیبازی و مطربی میدانستند و یا آنها که لباس هنر را به تن جوانکهای انقلابی گشاد میدیدند...
آنجا در ساختمان پاستور در آن اتاق کوچک، که من مانده بودم مگر میشود اتاق پذیرایی یک نخست وزیر واقعی اینقدر کوچک باشد، که بود، ما اینور نشسته بودیم. ما که من بودم و محسن مخملباف و حسین خسروجردی و محسن سلیمانی و احتمالا قاسمعلی فراست و آن دو تا یار سفرکرده سیدحسن و قیصر و او آن روبهرو نشسته بود با چشمهایش که عجیب سبز آبی بود و من تا آن روز از آن همه تصویر که اینجا و آنجا از او دیده بودم، ندیده بودم و فکر میکردم مگر میشود چشمهای یک نخست وزیر واقعی سبز آبی باشد که بود...
همان روزها که احتمالا محسن مدرسه رجایی را نوشته بود و قیصر یکی از دردوارههایش را سروده بود و سید مثنوی عاشقانهاش را گفته بود و فراست نخلهای بیسر را رمان کرده بود و من آن دوچرخه آقاجان را نوشته بودم و قصه برگهای زرد را که مدیر مدرسهاش را توی ذهنم عینا عینا از روی شخصیت او برداشته بودم و حتی موهایش را که صاف بودو سیاه و لخت، و حتی عینکش را که یک مهربانی بیدلیل به چهرهاش میداد، و حتی تُن صدایش را که کمی ششدانگ بود و البته گرفته و بیسبب غمگین... و وقتی داشتم برای قیصر میخواندم و تو ساختمان 16 کوی بودیم و قیصر روی تخت دراز کشیده بود و سیگار میکشید و من نشسته بودم لبه تخت و الکی الکی بغضم ترکید وقتی رسیدم به آنجا که آقای مدیر برای آنکه جلوی تخلیه تنها مدرسه آن کوچه قدیمی جنوب شهری را بگیرد، به آب و آتش میزد و موهایش پریشان شده بود و دستهایش لرزان و صدایش پیچیده در گردباد بغض عجیبی که با فرکانسهای کوتاه و بلند موج برمیداشت و فرو مینشست آرام وقتی چشمهای بیگناه دانشآموزهایش را میدید که به تمنا دستهایش را نگاه میکنند که عاجز ماندهاند... و بغض مرا شکست و قیصر ساکت ماند و دود سیگارش را به سقف فرستاد و خاموش ماند تا بغضم که بیدلیل بود، برود و رفت...
تقصیری نداشتیم ما، فضا چپ بود و آسمان چپ بود و زمین چپ بود و زمان چپ بود و نخست وزیرمان چپ بود و ما هنرمندهایش چپ بودیم که حالا زانو به زانوی نخست وزیرمان از مدرسه رجایی و دردوارهها و مثنوی عاشقان و نخلهای بیسر و برگهای زرد حرف میزدیم و مانده بودیم او که نخست وزیر بود، در روزهایش اسیر وزارتخانه و شبهایش اسیر آژیر دلهره، کی - واقعا کی - وقت میکرد قصهها و شعرها و رمانهایمان را بخواند؟ که میخواند... دیگر ندیده بودمش این همه سال، خب دلیلی هم نداشت دیده باشم... تا دیشب یا پریشب یا سه شب پیش... سهشنبه یا چهارشنبه؟ راستی کی بود شب «موج سوم»؟
آن نشانه را که میگویم در شب «موج سوم»، من هم اول ندیدم. این نشانه اما پیرشدنش نبود، سفیدشدن سر و مویش نبود، خب معلوم بود که باید پیر شده باشد این همه سال. چشمهایش هم نبود آن نشانه، از آن فاصله که من بودم، طبیعی بود که نتوانم ببینم رنگ چشمهایش هنوز همان سبز آبی عجیبی است که 25 سال پیش در اتاق کوچک پاستور بود یا نه. نه، اینها هیچ کدام آن نشانه نیست. نشانهها همیشه پنهانتر از آنند که در نگاه اول به چشم بیایند. مجری او را صدا زد، بلند شد، بلند شد به احترام، برای دوروبریها سری تکان داد، باید تکان میداد، به سمت سن رفت. خب دور و برش شلوغ بود. عکاسها، خبرنگارها، انتظاماتیها، راهنماها، و حتی نخود هر آشیها، همه آنجا ولوله میکردند... پایش را روی پله گذاشت، گذاشت یا نگذاشت... هر دو پایش را گذاشته بود یا فقط یکی، بالا رفته بود یا نه هنوز... خوب نمیشد دید از آنجا که من بودم. مجری خانم دکتر رهنورد را هم صدا زد... خدایا چقدر وصف این جزئیات ساده نفسگیر و جانکاه است برای من که بیشتر دنبال نشانههای کوچکم تا اتفاقهای بزرگ...
موسوی رفته بود، باید رفته بوده باشد، باید بالای سن بوده باشد... اما نبود، نرفته بود، نبوده بود... برگشت، از میانه راه برگشت، حتم دارم اما هیچ کس میانه راه را ندید، برگشتنش را ندید، به احترام ایستادنش را ندید، یک گام کنار رفتنش را ندید... حتم دارم هیچ کس ندید شکوه این همه حرمت بیریا را که آنجا، میان آن هلهله جاری، آن ازدحام نفسگیر، به پای همسرش ریخت موسوی...
نه، همان بهتر که هیچ کس ندید... نشانههای شکوهمند کوچک همان بهتر که پنهان بمانند در بازار مکاره ریا و تزویر که این روزها رنگ آسمان زمین و ... است.















