اینکه تا الان چیزی برای ات ننوشته ام را بگذار به حساب همین شرم و احساس خجالت. زبانم نمی چرخد برای حرف زدن و قلمم نمی لغزد برای نوشتن. تا پیش از این هم چندین و چند بار آمدم بنویسم و نتوانستم.
نمی دانم از کدام فضیلت ات بگویم که نگفته باشند و کدام درد را فریاد کنم که فغان نکرده باشند. از دانش و هوش سوادت بگویم؟ که جرم ات را سنگین تر می کند. که این شعر را این سالیان بسیار خواندیم که فلک به مردم نادان دهد زمام مراد، تو اهل فضلی و دانش همین گناه ات بس. یا از اعتدال و ایمان و اصلاح طلبی ات بگویم، که این ها هم صد البته از صد منکر و معصیت بزرگ تر اند در چشم ظالمان زمان و جائران دوران.
آری مشکل تو و یاران دیگر آن بود که نه سر برانداختن در سر داشتید، نه می خواستید به قول خودشان ساختار شان را بشکنید ، و نه - به عکس خودشان - در پی آشوب و خشونت بودید. در پی اینها همه نبودید و آن سان هم بزرگ بودید و توانا که ندیده تان هم نمی توانستند گرفت. پس هضم تان برای شان دشوار شد و زخم معده گرفتند. آزادی تان برای شان یک دردسر بود که تشت رسوایی و دروغزنی شان را از بام می افکندید و ، و به بند کشیدن تان هم دردسری دیگر شد که مردانه ایستادید و حتی در جایگاه زندانی هم روسیاه و حقیر کردیدشان که علیه حقیقت هیچ سخنی نگفتید.
و حالا مانده اند که به حکم آزادیت تمکین کنند و حقارت شان را بپذیرند در برابر تویی که بندی شان بود، یا هم چنان دربندت بدارند و این داغ ننگ را همچنان بر پیشانی داشته باشند.
بنازم به این سلوک ، که اینک دیگر نه عمل ات که وجودت و بودنت خود خاری شده در چشم کذابان و جهادی با مفسدان و سیاه کاران.
شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود/نبردی بند و قلاده شرف شیر ژیان















