در بین آنها دخترکی را دیدم که جلوی اتومبیلی را گرفته بود و با لبخندی به پهنای صورتش با مرد راننده اتومبیل گفت و گو میکرد. جلوتر رفتم تا بهتر بشنوم. مرد گفت: "من شش ماه ایرانم، شش ماه امارات. برای من فرقی نمیکنه کی رئیس جمهور باشه. تو هم جای دختر من. ول کن این کارها رو." برق چشم دخترک را همان جا شکار کردم. پرسید: «شما دختر دارین؟» مرد گفت: «آره بابا جان، سه تا. همشون هم سن و سال توان.» دخترک گفت: «آقا به خاطر دختراتون، فقط به خاطر اونها هم که شده رای بدین... به کسی رای بدین که متعهده حقوق دختراتون، قد یه آدم کامل به حساب بیاد... آدمی که ازش قول گرفتیم اگه رئیس جمهور بشه هر کاری میتونه بکنه تا دخترا تو این مملکت حقوقشون قد نصف آدم نباشه.»
تیر دخترک به هدف خورده بود... مرد سکوت کرد یا حرف زد یا نگاه کرد یا جا خورد، یادم نیست. اما دخترک را باور کرد و برای اولین بار با احترام گفت: «چشم، حالا که این را گفتی رای میدهم به خاطر دخترام، به خاطر تو... » دخترک را تمام آن روزها دنبال کردم. یک روز در میدان شهرک غرب بود که چیزی محکم پشتش خورد. زنی بود که کیفش را بلند کرده بود و میکوبید پشت دخترک و فریادکشان خائن خطابشان میکرد و فریبخورده و میگفت من هرگز رای نمیدهم.
دخترک برگشت، لبخند زد، از دور نگاهش میکردم، حرف زد، گفت: انگشت اشارهاش را سمت زن گرفت، دستش را روی سینهاش گذاشت، صدایش را بالا برد، پایین آورد و زن کمکم از ادامه ضربه زدن با کیفش خسته شد. وقتی زن از او دور میشد، شنیدم که میگفت: «تو راست میگی، به رای دادن فکر میکنم.»
دخترک سهم تمام شهر را از امیدش، از شور و هیجانش، از جوانی و فرصتهایش میپرداخت. فردای انتخابات اما وقتی تمام رفقا اس ام اسهای بغضآلود و بیامید برایش میزدند. او برای تمامشان نوشت: «هنوزم هم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد...»
چهار سال گذشت، چندین نفر از آن جمعیت سربندبسته آن روزها، سفر رفتند. سفرهای دور، سفرهای دراز، سفرهای بیبرگشت. هنوز گاهی دخترک را از دور نگاه میکنم. او قربانی هیچ وحشتی نشده... زنی که با کیفش پشت او میکوبید یا مردی که قول داد به خاطر دخترهایش و به خاطر او رای بدهد، و آن پیرمرد که با چشمهای خیس به او گفته بود یاد روزهای ملی شدن نفت میاندازدش... آنها را دنبال نکردم، نمیدانم با سهمی که دخترک از امید و شور و هیجان و عشق و لبخند و باور بین آنها پخش کرد چه کردند...
******************
آن دخترک منم، یا ریحانه، نگار، نازنین، پگاه، باران، جوانه، هانا، آن دخترک شاید تویی، تویی که دلت میخواهد امید را و شور را در تمام شهرت قسمت کنی و شهر بوی تو را بگیرد و هیچ کس در شهری که دوستش میداری قربانی هیچ وحشت منحوسی نباشد. آن دخترک همه آنهایی هستند که به دخترکان فردا فرصت یک آدم تمام بودن را بدهکارند... امید را کسی از آنها نمیگیرد و نه شور و هیجان و باور را...